|
عاشقانه ها
|
||||
|
|
||||
كاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگيم بود دوتا چشمات پر اندوه واسه دل شكستگيم بود آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه واسه چي خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم؟ قول ميدم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم همه ي هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه عشق تو، بودن با تو نياز زندگيشه پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقيرن خوبه وقتي نيستي پيشم اونا دستامو مي گيرن راز عشق منوهيچ كس غير مهتاب نميدونه تنها شاهد واسه گريه،غصه و تنهاييم اونه واي اگه من اين نبودم كاش مي شد پرنده باشم تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت برسم به لونه تو بگيرم سر زير بالت زندگيم رنگ خدا بود اگه تنها تورو داشتم اگه مي شد واسه گريه روي شونت سرميذاشتم 
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:55 توسط یه عاشق
|

سلام به همه دوستای گلم از همتون معذرت می خوام که دیر اومدم
میدونم اینقدر مهربون هستین که می بخشین همتون رو خیلی خیلی
دوست دارم![]()
![]()
![]()
![]()
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گريه ات كه خود دليل محكم بود
بهشت سبز دلم بي تو اي سراپادرد تنور داغ عطش خانه جهنم بود
شبي كه خسته تر از سايه آمدي ديدم كه ردحادثه درچهره ات مجسم بود
واشك اي دمش گرم اين عصاره درد به روي زخم عميق دل تو مرحم بود
مرا به دست غرورت سپردي و رفتي شبي كه بارش باران مدام نم نم بود
كاش ميماندي و اكنون دلم نواي خوشتري مي نواخت.....!!!!!!
تا زنده ام هستي؟؟؟؟؟؟؟ كجا؟؟؟؟؟؟؟؟
در آبادي بعد از تو، هميشه خراب دل
در خاطره و درياد، هميشه تنهاست دل
مهم نيست كه اكنون دلت براي كس ديگري ميتپد
مهم آن است كه من براي هميشه تنهايم
آن هم فقط به خاطر تو كاش ميفهميدي..........!!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:57 توسط یه عاشق
|

مانده تا برف زمين آب شود ....... مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر........ نا تمام است درخت...... زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد...... مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عير..... در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد!!!!!! پس چه بايد بكنم؟؟؟؟؟؟ من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال...... تشنه زمزمه ام!!!!! پس چه بايد بكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:20 توسط یه عاشق
|

چشمانت چه بي رحمانه قصه تلخ بي وفاييت را مي گفت و من چه معصومانه به اشك هاي بي جان پنجره دل بستم،با نبض نفس هاي يك گل آميختم و بي خبر از دل تنگي آسمان تا صبح بغض كهنه ام باريد. بي نفس در گوشه اي كز كرده ام،خالي از نبودنت خالي از رؤياي سبز بي سرانجام خالي از سنگيني شب در ميان پلك ها.... آه ميدانم نميداني كدامين خواب از جنس تو بود!!! آه ميدانم نميداني چگونه بار ديگر خاطراتم جان گرفت!!! شايد از ديدار تنهايي ميان آيينه ام،شايد از يك برگ كهنه در ميان دفترم،شايد از ترس نگاه قاصدك بود كه با باد سحرمي گفت از دلتنگي ام و من با يك تلنگر، يك صدا ميشكنم در خيالي پوچ و خام و من ديدم كه ميگفتند چشمانت برايم بي وفايي تورا و من بي آنكه بگريزم،بي آنكه بي گانه شوم با آشنايي هايمان مي نوشتم با قلم بر لوح دل آخر اين بي وفايي ها كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:11 توسط یه عاشق
|

بار ديگر دلتنگي هايم اوج گرفت تا كه يادت بر قلب سردم گرمايي دهد.آري باز غم هاي كهنه ام را يك به يك مي نويسم تا با نگاهي پر از تنهايي و صدايي از جنس تلخ ترين ناله برايت بازگو كنم.خدايا!بنگر امشب گريه هايم را،آخر امشب شور پنهاني نشسته بر نگاهم..آخ اگر دستان سردم را برنجاني!!نميدانم دگر كي ميشود اميد سبزي را به اغوشي فشرد..آخ اگر اين غنچه پژمرده ام را نشكفي!!بار ديگر آيا مي نشيند غنچه اي بر شانه ام؟؟؟ اي خدايم لحظه اي با من باش!!تا كه شوق با تو بودن، عطر زيباي وجودت،نور باران نگاهت پر كند اين خانه را... اي خدا!!اي آنكه ميداني دلم را،پرپرواز ميجويم،ذره اي از آسمانت را نثارم كن تا كه سويت ره نهم ،تا كه نوشم جرعه اي از حس ناب يك كبوتر را،تا كه وسعت بخشم اين رؤياي بي اندازه را..خدايا سايبان عشق ميخواهم تا دگر باران غم بر دل نبارد،تا نجويد باد شمع محفلم را، تاكه اين آشفتگي هاي خزان قلب سبزم را به دستانش نكشاند..كاش ميشد از درياي نگاهت قطره اي را مي ربود،تا كه بودن رنگ ديگر مي گرفت.. اي خدا ميميرد دلم، با خودم ميگويم امشب بار ديگر با مني،باز مهري بر دلم ميتابد و آن شب در نگاه من چه زيبا ميشود.... ![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:19 توسط یه عاشق
|

خوشبختي....... صعود از قله ي زندگيست نه پايين آمدن از آن خوشبختي....... گشودن قلب خود بر ديگران است خوشبختي....... همچون بركه ي عميق آرامش است ديگران را دوست داشته باش چون كسي كه دوست ميدارد خوشبخت است
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:33 توسط یه عاشق
|

زندگي؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگي را ديدي گفت كه: من دلالم !!!!!! در به در در پي بدبختي ها ............. تا اسارت بخرد... راستي را ديدي كه گدايي ميكرد؟؟؟؟؟؟؟ و فريب پادشاهي ميكرد؟... آه.....ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اي عفيف به چه مي انديشي؟؟؟ قفل ها؟؟!!! دستهاي آزاد ، برترين هديه به ديوار و غل و زنجيرند اي عفيف... قفل ها واسطه اند..... قفل ها ، فاسق شرعي در و زنجيرند....... قفل ها!!!!..... راستي واسطه هاهم گاهي حق دارند!!!! رمز آزادي در چنبر هر زنجيري هست......... قفل يعني كه كليدي هم هست!!!!!!! قفل يعني كليد..........
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:5 توسط یه عاشق
|

شبي از پشت يك تنهايي غمناك و باراني تورا با لهجه ي زيباي گل هاي نيلوفر صدا كردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم. مريم چشمانم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم. نميدانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟؟شايد خطا كردم.وتوبي آنكه به فكر غربت چشمان من باشي نميدانم چرا؟؟تاكي؟؟براي چه؟؟ ولي رفتي......وبعد از رفتنت باران چه معصومانه باريد و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوزآشفته ي چشمان زيباي توام برگرد.........وبعد از اين همه اشك و حسرت و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا كردم.... و من مابين اشك و حسرت و ترديد نميدانم چرا شايد به رسم عادت پروانگيمان باز براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعاكردم. 
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:31 توسط یه عاشق
|

يكي بود يكي نبود يه روزي يه روزگاري يه پسر و دختري بودن كه همديگه رو خيلي دوست داشتن ولي يه مسئله اي كه ايم بين بود اين بود كه دختره نابينا بود ولي با اين حال پسره خيلي دوسش داشت و هيچي واسش كم نميذاشت يه روز دختره برگشتبه پسره گفت من خيلي دوست دارم خيلي زياد تو منو به خاطر خودم ميخواي حتي با اين كه نا بينا هستم منم نميخوام تو فداي من بشي اگه بينايي داشتم حتماً باهات ازدواج ميكردم ولي نميشه روزها همين طور ميگذشت و دختره و پسره خيلي عذاب ميكشيدن تا اينكه يكي پيدا شد چشماشو به دختره بده اون خيلي خوشحال بود بعد از يه مدت كه حالش خوب شد دوباره ميتونست ببينه اومد پيش پسره با خودش فكر كرد حالا ديگه ميتونيم با هم ازدواج كنيم بهش نشون ميدم كه چقدر دوسش دارم ولي با كمال تعجب ديد كه پسره نابينا شد كلي ناراحت شد خيلي با هم حرف زدن ولي دختره گفت من خودم نابينا بودم و ميدونم كه نميتونم بار زندگيت رو به دوش بگيرم خداحافظ براي هميشه پسرم هيچي نگفت فقط گفت باشه برو ولي مواظب چشمام باش.................
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:41 توسط یه عاشق
|

سلام دوستای گلم نماز روزه هاتون قبول
تو این شبای عزیز منم دعا کنین![]()
زليلي من شنيدم يا علي گفت به مجنون چون رسيدم يا علي گفت
كه اين وادي دارالجنون است كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت
نسيمي غنچه اي را باز ميكرد به گوش غنچه كم كم يا علي گفت
چمن با ريزش باران رحمت دعايي كردواوهم يا علي گفت
يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت
خميرخاك آدم را سرشتند چوبرميخواست آدم يا علي گفت
مسيحا هم دم از اعجاز ميزد زبس بيچاره مريم يا علي گفت
علي را ضربتي كاري نميشد گمانم ابن ملجم يا علي گفت
مگر خيبرزجايش كنده ميشد؟؟؟ يقين انجا علي هم يا علي گفت

+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:1 توسط یه عاشق
|
