![]() |
![]() |
|
|
بنام خدا سلام دوست جونیام خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟روزگار بر وفق مرادتون هست؟
از اینکه دوباره سعادت پیدا کردم تا پستی دیگه تو این وبلاگ بذارم خوشحالم.راستش واسم یه اتفاقاتی افتاده که خیلی تحت تاثیرم قرار داده.
شنبه که رفتم ظهرش ناهارمون مرغ و پلو بود خوردم بعدازظهر ساعت ۳ تا۶ کلاس داشتیم.کلاس تموم شد.اومدیم خوابگاه خیلی خسته و گرسنه بودم رفتم شام.شامی که تو خوابگاه هیچوقت ازش نمیخورم (سوپ)گرفتم و کمی خوردم بعدش یه کم گپ و گفتگو با برو بچ اتاق یه کوچولو هم سرخ کردن صورتم با سیلی آخه به بچه ها قول دادم که از سوغاتی شهرمون واسشون ببرم که فراموشم شده بود البته نا گفته ن ماند که دو هفته متوالیه که یادم میره.ساعت ۱۱خاموشی رو دادن و ما هم گرفتیم خوابیدیم.صبح که پا شدم احساس گرسنگی شدید داشتم از شدت گرسنگی ای که داشتم کلی تعجب کردم.صبحونه تخم مرغ آب پز بود همگی با هم نشستیم خوردیم و رفتیم کلاس(اونم چه کلاسی ، از ساعت ۷ تا ۱۲.۵با یه استاد بسیار پر حرف که از همه چی میگه جز درسش!!!)ساعت ۱بود که اومدیم خوابگاه و نهار.نهارمون به قول بچه ها چمن پلو بود منم با بچه ها نشستم و خیلی کم خوردم.عصرش رفتیم بیرون و فوری برگشتیم.رفتیم نماز و برگشتیم شام تن ماهی بود که من اصلا لب نزدم.به جاش یه لیموشیرین و یه نصفه پرتقال خوردم.بعدش ساعت ۸ بود که شروع کردیم اتاق تکونی کنبم.ساعت ۱۰.۵بود که تموم شدیم.من حس کردم معده ام خیلی سنگین شده و هر چی خوردم همونجا انبار شده اون موقع بود که فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده و چه ساعات شیرین وهیجان انگیزی در انتظارمه.وایییییییییییییییییییییییییییییی من مسموم شده بودم.رفتم سمت یخچال آبلیمو رو برداشتم تا خواستم بخورم یهو نفسم رفت و همونجا افتادم رو زمین و برای لحظه ای احساس کردم که روحم داره پرواز میکنه فقط دادو بیدادهای نازیلا رو می شنیدم و صدای زهرا که صدام میکردو از پشتم میزد که نفسم بیاد بعد نیم ساعت ۴۰ دیقه حالم بهتر شد.وقت خاموشی بود و موقع خواب که من دیگه تو اتاق نموندم برا اینکه میدونستم اگه اونجا بخوابم نصف شب بچه ها به صدای ناله های من بیدار میشن.این بود که من و پتو و بالشم به همراه یه تشت کوچیک رفتیم اتاق تلویزیون.چشمتون روز بد نبینه تا ۱ بیدار بودم.بعدش زوری خوابیدم که عضلاتم ریلکس بشن تا معده ام بتونه تخلیه بشه.ساعت ۲ بود که تو خواب یهو تهوع شدید بدو که رفتیم سمت روشویی حالا هی بدو که میرسی تا رسیدم دم در روشویی خوردم زمین و ای داد از این عمل vomiting مردم و زنده شدم اینجا بود که دوباره احساس کردم روحم از بدنم خارج شده فشارم خیلی پایین بود.بخاطر همینم تا صبح تهوع داشتم.صبح دیگه ساعت 6 بود که رفتم زهراجونمو بیدار کردم و گفتم دیگه نمیتونم صبر کنم پاشو بریم دکتر (آخه اگه بمیریم هم تا قبل 7 نمیذارن بریم بیرون)به زور از سرپرستی اجازه گرفتیم و رفتیم بیمارستان شبانه روزی دیدیم آقای دکتر خواب تشیف دارن.حالا هی ما در و میزنیم هی اونم خروپف جوابمونو میده خلاصه بعد چن بار در زدن یه آقای دکتر جوونه خواب آلو درو باز کردن و به محض دیدن من بدون اینکه بپرسن چته شروع کردن به نوشتن دارو که من شروع کردم به توضیح دادن احوالاتم ، بلند بلند توضیح میدادم که مث دفه قبل واسم داروی عوضی ننویسه (دفه قبل که پارسال بود یه دکتر دیگه بود)حتی فشارمم نگرفت که اونم خودم گفتم بگیره.خلاصه با چن تا خمیازه بدرقه شدیم. هیچ جای تعجب نداره که داروخانه بیمارستان شبانه روزی بسته باشه.پرستار اورژانس گفت باید یک ساعت صبر کنین.حتی گفت که فک نکنم این دارو هارو داشته باشن.منم کلی از تعجب چشام گرد شد که وا این دیگه خیلی مسخرس که داروخانه بیمارستان سرم و آ مپول و چنتا قرص معمولی رو نداشته باشه. زهراجونم دید دیگه میخام همونجا کف راهرو رو زمین دراز بکشم آخه داشتم میمردم از تهوع ، حالم خیلی خیلی بد بود حتی یه لحظه که زهرا ولم کردم از شدت سر گیجه زمین خوردم..دیگه زهرای گلم گفت بیا بریم حداقل رو تخت اورژانس دراز بکش وقتی اون پرستار بدجنس دید من حالم خیلی بده و حتی نمیتونم درست راه برم گفت ببینم شاید اینجا آمپول و سرم داشته باشیم.اونوقت تزریق میکنم بعدش صبر میکنین داروخانه باز میکنه میخرین میدین بعدش میرین.منم کلی ناراحت شدم و تاسف خوردم که الان نیم ساعته داشتن و میگفتن نداریم.واقعا متاسف شدم که چنین پرسنلی تو بیمارستانامونم هست و خجالت کشیدم که به عنوان یک انسان این چنین همنوع هایی دارم.آقایون و خانومای دکتر و پرستار مثلا مراسم تحلیف و قسم خوردن و اینا دارن. اما با این وجود پیدا میشن کسانی که اینطور بد جنس باشن و فکر همه چی و میکنن جز مریضی که قسم خوردن نذارن اذیت بشه و تمام تلاششونو بکنن که از درد بیمار کم کنن .خلاصه بعد تموم شدن سرم برگشتیم خوابگاه و فقط داراز کشیدن رو تختم و فهمیدم خوابیدم حتی نفهمیدم که زهرا گلی کی داروهامو داد من خوردم .خوابیدم تا دیروز صبح که دیگه ساعت ۸ زهرا جونم بیدارم کرد و گفت دیگه پاشو وسایلتو جمع کنیم بریم. خلاصه ی کلوم من کلی نتیجه گرفتم تو این چن روز :
۱)اون لحظه ای که نفسم رفت فک کردم که دیگه همه چی تموم شد و دیگه باید برم و هیچ راه بازگشتی هم وجود نداره..بعدش که حالم بهتر شد یک لحظه به خودم اومدم و گفتم چرا ماها اصلا به فکر اون دنیامون نیستیم؟همچین تو کار دنیا غرق شدیم که از همه چی بی خبریم.چنان دنیا رو چسبیدیم که فک میکنیم همه دنیا مال مائه و همیشه همیشه زنده ایم.اصلاهم حتی لحظه ای به مرگ فک نمی کنیم. مرگی که همین نزدیکی هاست. وقتی نذری چیزی داریم مثلا نذر یاسین بعد هر نماز اونم اگه یادمون بیفته میگیم حالا باشه میخونم دیگه.وقت هست.یکی نیس بگه باباجون آخه مگه تو از یکی دو دیقه بعدت خبر داری؟!که اینطور مطمئن حرف میزنی.هر نفسی که می کشیم لطف خداست.
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب
۲)اون از آدمایی مث زهرا خانوم گل که اونطور صادقانه و از دل و جونش کمکم میکرد و همراهم بود و لحظه ای تنهام نذاشت اونم از اون خانوم پرستاره ... ولی من از اون خانوم پرستاره هم متشکرم بالاخره ایشون بودن که تزریق آمپولم و با سرمم انجام دادن.خلاصه اینکه بیاین مث زهرا بی چشمداشت به همه کمک کنیم.من تو این دو سال زهرا رو خوب شناختم.واقعا بی چشمداشت کمک میکنه.خودشم اون این وبلاگ و نمیبینه که بخوام بیخودی ازش تعریف کنم.در کل کاشکی همه مث زهرا خوب باشیم.پاک و ساده و صادق و خدایی
برا خودم وظیفه میدونم که از زهرای گلم که خیلی خیلی دوسش دارم تشکر مخصوصی بکنم و بگم که زهرا جونم خیلی بامرامی نوکرتم.فدای مرامت خانومی.مرسی که تو این دو سال هیچوقت تنهام نذاشتی.خدا خیرت بده و دعا میکنم به همه ی آرزوهات اونایی که به مصلحتت هستن برسی و خدا همیشه نگهدارت باشه عزیز دلم.
از همه دوستای خوب نتی ام هم مچکرم که منو تنها نمیذارن و همیشه کنارم هستن.
خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت که منو
اینجوری نبردی.میدونم خواستی برگردم تا واسه خودم توشه
ره جمع کنم.خداجونم کمکم کن.
از همه ی گلایی که تو این متن ضعیف نگارشی تحملم کردن نهایت تشکر و دارم.
همه تونو به خدای خوب و مهربونم میسپارم.
التماس دعا. البته نا گفته نماند که آقایون و خانومای دکتر و پرستار زیادی هم هست که واقعا از دل و جون کار میکنن و واسه نجات بیمار نهایت تلاششونو میکنن که خدا به همگی شان عمر طولانی و باعزت دهاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:39 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دورها آوايي است
که مرا مي خواند... با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده |
| پیوندهای روزانه |
|
کنکور کاردانی به کارشناسی کدهای موزیک و قالب×امیر حسین× شهید آوینی ویزیت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم خرداد 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 |
|
RSS
|